گاهی مامان بزرگ برامون حکایتی از جوانیش تعریف میکرد و ما فکر میکردیم حتما خیلی خیلی قدیم و شاید عصر دایناسورها این وقایع اتفاق افتادن....راستش من اصلا تصور نمیکردم که روزی بزرگ بشم حتی آرزوی بزرگ شدن رو هم نداشتم...نمیدونم چرا ولی بنظر من بزرگ شدن دردسرهای زیادی داشت و من چون زیاد از وقایع روزمره زندگی بزرگترها خوشم نمیومد علاقه ای هم به بزرگ شدن نداشتم...دلم میخواست از صبح تاشب یا دوچرخه سواری کنم و یا توی استخر باشم...(دقیقا الانم همینو دوست دارم)....از کمک کردن به مامان توی کارهای خونه نفرت داشتم و وقتی ازم میخواستن مواظب خواهر کوچکم باشم یواشکی نیشگونش میگرفتم که گریه کنه و مامان از خونه بیرونم کنه که تا هروقت دلم خواست توی حیاط و باغ پرسه بزنم... تا سیزده سالگی رو با همین شادی کودکانه گذروندم و میتونم بگم همه اون روزها رو هنوزم خوب بیاد دارم...یادمه چهارده سالم بود و طبق معمول داشتم با برادرم و بقیه پسرا هفت سنگ بازی میکردم که مامان بعد یکسری پچ پچ های بی پایان با دوستش که مادر پسرای همبازی من بود با قیافه غضب آلودی در حالیکه یک چادر نماز مچاله شده تو دستش بود اومد توی حیاط و گفت: "لنگ دراز بیا تو خونه اینم سرت کن" و بعدش کلی خودش و دوستش از خوب و بد و بهشت و جهنم حرف زدن و گفتن تو بزرگ شدی و نباید هم بازی پسرا باشی...از اونجایی که از حرفای خاله زنکا و پچ پچ های دخترا خوشم نمیومد سرمو انداختم پایین و تا میتونستم کتاب خوندم...تموم کتابهای کتابخانه عمه زهرا رو قرض کردم و خوندم و حواسم بود که وقتی کتاب قرض میگیرم با حسین زیاد حرف نزنم چون دیگه من بزرگ شدم.....کتابهای اونها تموم شد اما خوندن من تمومی نداشت و هر روز دنبال کتاب تازه ای بودم که بخرم ولی نمیدونم چرا با اینکه اونهمه بزرگ شده بودم. اما مامان برادر کوچیکم رو دائم همراهم میفرستاد...انگار پسرهای کوچک از دخترهای بزرگ هم بزرگتر بودن....همه این حرفها و برخوردها آزارم میداد و از اینکه بزرگترین آرزوی مامان شوهر دادن من بود نفرت داشتم...فکر میکنم در دوره دبیرستان درسخون شدم که کسی به فکر شوهر دادنم نیوفته, بطوریکه معدل 15 سوم راهنمایی در سوم دبیرستان به 19 رسید...از دوره دبیرستان فقط شرارتهایی رو که با دوستام داشتم یادمه و خرخونی های کنکور و بعد از اینکه کنکور دادم فهمیدم این پدیده بزرگ شدن رو متوقف نمیکنه....تابستان همون سال قرارها برای ازدواج من گذاشته شد و با اینکه بخاطر قبول مسؤلیت کلی مردد بودم اما وقتی خاله جانم گفت که دیگه داشت خیلی دیر میشد تو دیگه خیلی بزرگ شدی 18 سالته....فکر کردم شاید راست میگه و این مرحله دوم بزرگ شدن بود و انگار من یهویی پرت شدم درونش....بعدش دیگه هیچ کس از بزرگ شدن با من حرفی نزد و من 20 سال به سبک 18 ساله ها زندگی کردم...هیچ وقت سعی نکردم به گذشت زمان فکر کنم و تا تونستم خودم رو سرگرم هرکاری که دوست داشتم کردم و از هرچیز که ناراحتم میکرد فاصله گرفتم...
دوباره صداهای آزار دهنده توی گوشم میپیچند و اینبار نمیدونم چرا همه فکر میکنن دخترم بقدر کافی بزرگ شده و باید ازدواج کنه....من از این زمزمه های بزرگ شدن نفرت دارم.....با مامان و بابام کلی بحث کردم و اونها به این نتیجه رسیدن که من بقدر کافی بزرگ نشدم که درمورد دخترم تصمیم بگیرم....
مثل اینکه واقعا دیگه بزرگ شدم چون گذشت 20 سال برام خیلی سریع بوده....لعنت به زمان و روزهایی که به این سرعت میگذرند...
برچسب:
نویسنده: دانلودی