رسیدم خالو حسین زندگی چیه؟ گفت: «من از کجا بدونم؟» گفتم لابد زندگی برایت مهم بوده که دل سنگ را کندهای تا جانپناهت باشد
نبوده؟ گفت: «این باغچه را ببین، اون سبزیها جان دارند. آن انگورها جان دارند» گفتم بله جان دارند. گفت: «زندگی همان است دیگر». پاسخش تکان دهنده بود.
من از زُمُختی زندگی سؤال کرده بودم. از قوه صیانت نفس و تنازع بقا. از اینکه چه تصوری از زندگی داشته وقتی در منتهای فقر و بیکسی، تیشه برداشته و به دل سنگی کوه زده تا خانه بسازد. من از نبرد مرگ و زندگی سؤال کردم. اما او تنها زندگی را دید. پاسخش را دوباره بخوانید! جهان را به همین سادگی و ژرفا دریافته بود و زندگی در غایتش برای او طبیعی بود و معهود.
برچسب:
نویسنده: دانلودی