خرید بک لینک
در خیابان قدم می زد و در دستش فال حافظ بود. جلوی هر کسی که می رسید با التماس می گفت:آقا تو رو خدا یه فال بخرین .
و آن مرد با دستش او را پس می زد:برو ب چه برو من فال نمی خوام.
او حتی به چهره ی غم زده ی دخترک هم نگاهی نکرد.
-:زهرا زهرا
با صدای آشنایی برگشت برادرش بود که خستگی از سر و صورتش می بارید..
با دیدن برادرش اشک هایش را پاک کرد و به سمت او رفت و با لبخند گفت:سلام داداش علی خسته نباشی.
علی نگاهی به چهره ی خواهرش انداخت:گریه کردی...
زهرا گفت:نه
و برای اینکه بحث را عوض کن گفت:داداش من گشنه بریم یه جایی بشینیم چیزی بخوریم.
برادرش دست خواهرش را گرفت و به سمت سبزه های پارک رفتند و بقچه ای که در آن مقداری نان بود را باز کردند و با هم خوردند.
******
-:آقای محترم میگم برید کنار رد شم
-:اخه خانم رضوانی مگه من چیکار کرده ام که اخراجی کردید؟
-:تازه می پرسیدن چیکار کردین اون داستان حسابرسیتون این از این مستخدمی که برای شرکت اوردین اخه من چیکار کنم خودم دیدم داره پول ها رو بر میذاره اون وقت شما دارین ازش طرفداری می کنین لطفا برین بیارین به کارم برسم.
مرد با عصبانیت به کنار رفت . می دانست دیگر التماس کردن جوابی نمی دهد.
نگاهی به ساعت انداخت ساعت نزدیک 4 بود:آه لعنتی چه زود گذشت باید برم آموزشگاه
سوار ماشینش شد و حرکت کرد. صدای زنگ تلفنش امد:بله بفرمایید
-:خانم رضوانی کجا موندین خیلی وقته کلاس دخترتان تموم شده.
-:الان می رسم ببخشید...
و تلفن را قطع کرد
همیشه دیر می رسید. ماشین را کناری پارک کرد و به داخل آموزشگاه رسید دخترش را دید که روی صندلی نشسته و در انتظا. اوست به یمتش رفت و او را در آغوش گرفت.
-:مامان کجا بودی چرا دیر اومدی
-:ببخش دخترم یه آدم سریش بهم گیر داده بود.حالا چیکار کنم لیلا خانم ازم ناراحت نباشه.
لیلا که انگار منتظر فرصت بود گفت:بریم پارک روبروی آموزشگاه یه بار فقط تو رو خدا
مادر به فکر فرو رفت:فقط باید زود برگردیم باشه
-:باشه مامان جون
و با خنده دست مادرش را گرفت و به سمت پارک رفتند.
بازی گوشی های لیلا شروع شده بود. مادرش با صدای بلند گفت:لیلا آرامتر
ولی لیلا گوش به حرف نمی داد و با سرعت به راه خود ادامه داد. یک لحظه افتادن لیلا را دید و با سرعت به سمت لیلا دوید ولی قبل از رسیدن یه پسر نوجوان و یک دختر بچه لیلا را بلند کردند.
نزدیک آنها شد از بینی لیلا خون می آمد به پسر نگاهی انداخت :می تونه یه بطری آب برام بیاری.
علی لیلا را روی صندلی گذاشت و گعت:باشه خانم الان
و قبل از رفتن به زهرا گفت:همین جا واستا تا من بیام.
زن که در حال خودش نبود سر لیلا را در آغوش گرفت و گفت:نگفتم ندو دختر اخه چرا حرف گوش نمی دی
با دستمالی که زهرا روی دماغ لیلا گذاشته بود محکم جلوی خون ریزی بینی را گرفته بود.
لیلا صدای گریه اش بلند شد. زهرا رو به زن کرد و گفت:خانم خدا رو شکر سرش جایی نخورد خوب میشه.
زن که تا آن لحظه آن دخترک را ندیده بود رو کرد به او گفت :اسمت چیه؟
زهرا که از اینکه آن زن با او حرف زده بود خوشحال شد و گفت:اسم من زهرا ست و اسم داداش من علیه
زن به لباس ها و چهره ی دختر نگاهی انداخت چشمان زیبایی داشت و صورتش بخاطر ایستادن زیاد در آفتاب قرمز شده بود:کلاس چندمی؟
زهرا سرش را پایین انداخت و کفش های مارک دار زن را دید:پول نداریم.
-:پدر و مادرت کمان
-:پدرم مرده خیلی وقته که مرده؛مامان منم مریضه باید پول در بیاریم ببریمش دکتر.
زن سری را به افسوس تکان داد؛علی بطری آب را به زن داد و نفس نفس زنان به چهره ی لیلا نگاه وندا6ت:خانم حالش خوبه چیزی که نشده.
لیلا که بر اثر گریه زیاد به هی هی افتاده بود سرش را از روی پای مادرش برداشت و زن با بطری اب صورت دخترش را شست و با لبخند گفت:نه علی آقا خوبه دستت درد نکنه.
علی از شنیدن اسمش از زبان زن جا خورد که زن به او گفت:نگران نباش از خواهرت پرسیدم.

زن موقع رفتن رو به علی کرد و کارت شرکتش را به او داد و گفت:خوشحال می شم فردا یه سر بهم بزنی شاید کاری برات داشته باشم.
علی کارت را گرفت و به رفتن زن نگاه کرد.
*******
علی با خوشحالی از شرکت بیرون آمد و به سمت خانه رفت در را باز کرد خونه شان پ. بود از آدم به سمت بستر مادرش نفس می کشید:مامان مامان
مادرش چشمان ناتوانی را باز کرد و به چهره ی اشک بار علی نگاهی انداخت:مامان من کار پیدا کردم دیگه احتیاجی نیست تو زهرا کار کنین مامان می برمت دکتر خوب میشی باشه مامان
و اشک هایش صورتش را پوشاند. مادرش لبخندی زد و گفت:خدا رو شکر؛علی مواظب زهرا باش
و دستش که در است علی بود افتاد.
****&
زهرا و علی کنار قبر مادر اشک می ریختند همه رفته بودند کسی حال این دو را درک نمی کرد خانم رضوانی جلو آمد تنها او کنار آنها مانده بود آن دو را بلند کرد و گفت:بریم بچه ها دیگه بسه.
علی و زهرا از روی قبر بلند شدند و به همراه خانم رضوانی به راه افتادند.
و در این بین مادرشان در میان قبر آرام گرفته بود

پایان



منبع: http://harfhaikhodemony.blogfa.com/

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: سه شنبه 8 دی 1394 ساعت: 21:04

صفحه بندی